پرهام همه زندگی مامان و بابا

پرهام جوجو

<-BlogAuthor->
<-BlogAuthor->

من و حمید روز 10/6/80 برای اولین بار همدیگرو دیدیم و قصه از همون روز شروع شد 5 سال با خوبی و بدی و خوشحالی و یه موقع هایی ناراحتی با هم دوست بودیم و بعد از کلی ماجرا 5/6/85 با هم عقد کردیم و 27/2/87 زندگی جدیدمون رو شروع کردیم و پرهام عزیز 30/8/89 به دنیا اومد و با اومدنش خوشبختی ما کامله کامل شد حمید و پرهام عزیز اندازه دنیا دوستتون دارم
s.sohrabli@gmail.com

پیوند ها

راستین جوجو - نرگس

وبهان -آیدا

ساینا -سیران

آریا -یاسمن

آوینا-نینا

حسام - فریبا

آدرین -امینه

الینا-باران

امیر محمد -ندا

ارمیا-ثمین

پرنیاوکیانا -ژینوس

پرنیان -رز

امیر ابوالفضل -مامان سمیه

محمد رضا- مریم

نارتا - مریم

پرهام -مامان پرهام

فروش

فروش

لباس راحتی

نیلوفر مامان رادین

اشکال پسر بهار

لباس

فال

مطالب اخير

درد و دل و حرفهای درگوشی

تولد سه سالگی پرهام گلم

عکسهای جدید پرهام گلم

مرور خاطرات

صحبتهای دلنشین آقا پرهام

مرور خاطرات - از شیر گرفتن آقا پرهام

تولد دو سالگی آقا پرهام گل

دوره خاطرات و شیرین زبونیهای آقا پرهام

بهبودی کامل آقا پرهام

روز بعد از عمل

روز عمل

بیمارستان و عمل دست پرهام

بازگشت از سفر

خاطرات سفر به شیراز 5

خاطرات سفر به شیراز 4

خاطرات سفر به شیراز 3

خاطرات سفر به شیراز 2

خاطرات سفر به شیراز 1

سفر به شیراز 1

آمار

افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 17 نفر
بازديدهاي ديروز : 32 نفر
بازدید هفته قبل : 49 نفر
كل بازديدها : 45751 نفر

امكانات جانبي

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com

درد و دل و حرفهای درگوشی



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



موضوع :

دوشنبه 11 آذر 1392 |

تولد سه سالگی پرهام گلم

سلام پرهام عزیز مامان می دونم که دیر اومدم ببخش

مامان جان دیگه واسه خودت مردی شدی تولد سه سالگیت هم به خوبی برگزار شد و خداروشکر دیگه پسرم بزرگ شده و به اصطلاح از آب و گل در اومده عزیزم دیگه رفتی تو 4 سال مامان جان انشالله همیشه موفق و شاد باشی عزیزم

چی بگم از بزرگ شدنت ، از حرف زدنت از شیرین کاریهات از شیطونیات ماشالله شیطونی نگو به معنی واقعی از دیوار راست بالا می ری

روز بعد از تولدت گفتی من دیگه بزرگ شدم می خوام تنها بخوابم و خودت رو تختت دراز کشیدی و خوابیدی نه دیگه شیشه ای و گولاخی ( آخه به گوش میگی گولاخ و موقع خواب حتماً باید بگیریش ) صبح بیدار شدی

قربونه بزرگیهات برم عزیزم

الان یه عکس خوشگل از تولدت می ذارم اینم یادگاری انشالله فرصتهای دیگه بازم عکس می ذارم

موضوع :

سه شنبه 5 آذر 1392 |

مرور خاطرات - از شیر گرفتن آقا پرهام

خوب پرهام عزیزم مامان راستش هنوز وقت نکردم عکسهاتو بزارم و خیلی از این بابت شرمنده ام

امروز اومدم با هم خاطراتمون رو دوره کنیم و بعداً که با هم اینها رو می خونیم یاد روزهای خوب و شادمون بیافتیم که انشالله تا سالیان سال ادامه خواهد داشت .

راستش روز 4 شنبه دقیقاً یک هفته پیش شب من و شما به نیت گرفتن شما از شیر رفتیم خونه خاله فائزه ، عمووحید نبود و بابا حمید هم شبکار بود و تو دیگه بزرگ شده بودی و دو هفته هم بیشتر از سهمت شیر خوردی و این موضوع رو اشتهات هم تاثیر منفی داشت این بود که دیگه قاطع و جدی دست بکار شدیم و تو این قضیه خاله فائزه خیلی خیلی کمکم کرد . خلاصه

از اون شب شروع کردیم به پروژه از شیر گرفتن و موقع خواب با خاله فائزه بردیم و تو خیابون گردوندیمت و بالاخره تو خوابیدی و اومدیم خونه تا ساعت 2 خوابیدی ساعت 2 بیدار شدی و دیگه نمی خوابیدی و هی گریه می بردیمت بیرون تو ماشین می خوابیدی همین که می رسیدیم خونه بیدار می شدی و شروع می کردی گریه کردن این ماجرا تا ساعت 3:30 صبح ادامه داشت و ما تا اون موقع 5 بار تورو بردیم بیرون و آوردیم و ساعت 3:30 کلاً خوابت پرید و شروع کردی بازی و دیدن سی دی خلاصه تا ساعت 6:40 بازی م یکردی و ما دیگه چشمامون داشت از خواب در می اومد 6:40 خوابیدی تا 7:30 که بیدار شدی و دوباره بردیمت بیرون و یه یک ساعتی با ماشین گشتیم و تو هم خوابیدی خونه که برگشتیم دیگه سرحال شده بودی تا ساعت 2 ظهر با علی دعوا و بازی و کتک مکاری و اینها داشتید تا ساعت 2 که بابا حمید اومد و دوباره داغ دلت تازه شد و شروع کردی گریه و زاری بابا حمید بردت بیرون تا من و خاله فائزه یه کم بخوابیم 2 ساعت خوابیدیم و باز اومدی و گریه و زاری تا اینکه با هم تو سرما رفتیم پارک بابا حمید شبکار بود و رفت سرکار و من و شما و خاله وعلی رفتیم پارک از اونجا هم رفتیم پاساژو یه کم برات که بزرگ شده بودی جایزه گرفتیم و بعدم رفتیم شام پیتزا خوردیم و موقع برگشتن دوباره تو ماشین خوابت برد دوباره تا نزدیک 2 خوابیدی و بیدار شدی دیگه گریه می کردی نه به شدت و غلدری بلکه به مرحله التماس رسیدی بودی و التماس می کردی که یه ذره بهت شیر بدم نمی دونی چه دو روز و دوشب بدی بود با هربار گریه تو من می مردم و با تو با هم اشک می ریختم و هیچ جوره نمی تونستم خودمو کنترل کنم از خدا از ته دل خواستم که کمکم کنه و کرد بازم این ذفعه هم خدا صدامو شنید و کمکم کرد و تو عزیزم تا صبح فقط یه بار بیدار شدی و سی دی عمو پورنگ رو خواستی بهت دادم خوابیدی

از فردا اون روز بهتر بودی من اومدم خونه مامانی و تو رفتی خونه عزیزم و شب هم رفتیم خونه خاله معصوم ( خاله بابا ) و موقع برگشت تو ماشین خوابت برد و از شب بعد تا امشب دیشب که شب 7 بود شبی یه بار بیدار میشی یا یه کم غر می زنی یا آب می خوری و می خوابی

بهت تبریک می گم پسر قشنگم بزرگ شدنت رو تبریک می گم

راستی اینم بگم تو عزیزم دیگه پوشک هم نمی شی و کم و بیش جیشت رو می گی

خداروشکر پسرم مرد شده،  ماشالله

موضوع :

يکشنبه 20 مرداد 1392 |

عکسهای جدید پرهام گلم

سلام پسر فشنگم عزیزم واست سه تا عکس خوشگل آوردم بذارم ببینی آدم با دیدن این عکسها واقعاً متوجه میشی که عزیز دلم چقدر بزرگ شدی انشالله 120 ساله شی دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم هوارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررتا

وای عزیزم خدا حفظتون کنه خیلی دوستتون دارم دوتاتونو

موضوع :

چهارشنبه 12 تير 1392 |

مرور خاطرات

سلام پرهام عزیزم

پسر قشنگم امروز دقیقاً 2 سال و 6 ماه و 24 روزت شده دیگه خداروشکر بزرگ شدی و همه کارهاتو خودت انجام می دی و به اصطلاح دیگه از آب و گل در اومدی عزیزه مامان دیگه جیشت رو میگی و کاملاً مستقل شدی

عصرها وقتی من از سرکار برمی گردم میگی مامان شیوا من دلم برات تنگ شده بود ، نگرانت بودم بمون پیش من دنیا رو بهم می دم پسرم اینقدر بزرگ شده که نگرانم میشه نیم دونی چه روزهای قشنگی دارم با هر لحظه بزرگ شدن تو دیدن پشذفتت و باهوشیهات زندگیم جون می گیره و لحظه لحظه زندگیم شیرینه شیرین میشه

روزهای خوبی رو کنار هم می گذرونیم و ساعتهای خوشی داریم . خدا انشالله به هر سه مون سلامتی بده و این روزهای خوب رو ازمون نگیره

همچنین به همه اطرافیا و نزدیکامون

ارمیا هم بزرگ شده و دیگه کم کم داره حرف می زنه و خیلی هم شیطون شده

پرهام عزیزم یه مدت طولانی نیومده بودم الان اومدم بهت سر بزنم واسه داشتن تو از خدا تشکر کنم و به خودم و تو یادآوری کنم که چقدر خوشبختیم

عزیزم عکس زیاد داری همش یا تو گوشی بابا حمید هستش یا دوربین که من الان تو محل کارم ندارم یه فرصت مناسب می ام و حتماً کلی عکس ازت می ذارم اگر بدونی چه عکسهای قشنگی داری و ماشالله چقدر خوش تیپ و خوش گل و بزرگ شدی

هر روز یه شخصیت به خودت می گیری یه روز شرک ، یه روز بن تن ( البته بیشتر بن تن ) یه روز تام و خلاصه همینجوری تا آخر چند روز پیش هم آقا گاوه شده بودی نمی دونی چه حسی داشت

من معمولاً یا مامان شرک هستم ( ویونا ) یا خواهر بن تن ( گوبن ) و ... تا آخر خلاصه روزها و ساعتهای قشنگی رو با هم می گذرونیم که خستگی همه مشکلات و سختی کار و زندگی رو از تنم دور می کنه

به امید روزهای قشنگ تر و شادتر کنار تو و بابا حمید عزیزم

محکم محکم می بوسمت

موضوع :

يکشنبه 26 خرداد 1392 |

صحبتهای دلنشین آقا پرهام

از حرف زدنت چی بگم سر قشنگ که ماشالله عین بلبل حرف می زنی چشمهاتو که باز می کنی یه کلمه می گی که معمولاً این جمله است مامان شیوا گجاس یا ارمی کو یا عمو پورنگ بده یا بریم خونه عزیزم یا بابا کجا رفت

یکی از اینها رو می گی و روز روع می شه و تا لحظه ای که از فرط خستگی بیهوش میشی همچنان داری حرف می زنی و ماشالله فک به هیچ عنوان استراحت نمیکنه

قربونت برم عاشق حرف زدن قشنگتم پسر گلم می خوام چند تا از کلمه های قشنگ رو بگم

مامان شیوا : پرهام

پرهام : جام ( جان )

مامان شیوا : این چیه

پرهام : چیم ( چی )

مامان شیوا : پرهام کجایی ؟

پرهام : قامن شدم

یکی از جمله های که دائم توسط پرهام تکرار میشه : دیروز تو کجا بودی ؟

مامان شیوا گجاس؟

 من کجام ؟

من چی کار م یکنم ؟

وقتی سوار ماشین شدیم و من و بابا حمید تازه می خوایم شروع کنیم به حرف زدم آقا پرهام از صندلی خودش زودتر از ما شروع می کنه مامان شیوا ، من ؟ مامان شیوا ، من نه ؟ مامان شیوا ، کی ؟ من ؟ من چی کار کردم ؟ و این سئوالات تا زمانی که به مقصد برسیم همنطور ادامه داره نیشخند

موضوع :

يکشنبه 24 دی 1391 |

تولد دو سالگی آقا پرهام گل

سلام پرهام عزیزم بالاخره دو ساله شدی و دو ساله خوبه خوبه خوب رو با هم گذروندیم

عزیزه دلم دقیقاً دو سال پیش همین ساعت من رو از اتاق عمل آوردن تو ریکاوری و تو عزیز دلم  دقیقاً 25 دقیقه بود که به دنیا اومده بودی جوجوی مامان نم یدونی چه روزهای خوبی رو با هم داشتیم عزیزم چقدر دوستت دارم و داشتم و خواهم داشت خدا می دونه و هر روز این دوست داشتن و وابستگی بیشتر و بیشتر می شه عزیزم

خدا حفظت کنه که همه زندگی من و بابا هستی

چه بگم از شیطونیات و حرف زدنهات و شیرین کاریهات چی بگم که قابل وصف نیست دیگه کامل جمله می گی خداروشکر غذا و اشتها و قدو وزنت هم خوبه عزیزم

ولی پسر قشگم خیلی خیلی خیلی شیطونی و اصطلاحاً از درو دیوار بالا می ری

دیشب خونه مامانی یه تولد برات گرفتیم دور هم می خواستیم یک شنبه بریم آتلیه که هر سه با هم مریض شدیم و دوباره قسمت نشد البته یه هفته قبل یه سری عکس انداختیم ولی خدارو شکر واسه دیشب حال تو پسر قشنگ خوب شد و کلی کلی شیطونی کردی کلی

عکسها رو دو ربین می یارم و برات می ذارم که واسه همیشه موندگار بشه

خلاصه اینکه از صمیم قلب به خودم و تو و بابا حمید اومدنت رو تو زندگی تبریک می گم و از صمیم قلب می خوام که همیشه موفق و پیروز و سربقلند و شاد در کنار هم باشیم

موضوع :

سه شنبه 30 آبان 1391 |

بیمارستان و عمل دست پرهام

سلام پرهام عزیزم بازم با تاخیر اومدم شرمنده

فکرم خیلی مشغول بود و ذهنم درگیر تر از اون بود که بیام و همه خاطرات عمل دستت رو به خاطر بیارم و بنویسم ولی امروز صبح خداروشکر دیدم که دیگه همه بخیه ها هم جذب شدن و نخهاش هم افتاده و خداروشکر دستت خوب شده و الان دیگه فقط جای عمل رو دست کوچولو خوشگلت مونده که اونم زوده زود از بین می ره حالا که خیالم راحت شده از لحظه اول برات می نویسم

 

روز یک شنبه 2/7/91 صبح به همراه بابا بعد از خداحافظی از مامانی و بابائی و عزیزم و بابا رضا راهی بیمارستان شدیم وقتی رفتیم پذیرش گفتن که جا ندارن و اتاق خصوصی رو هم که اصلاً حرفشو نزن زنگ زدیم خاله سامی اومد و قرار شد تا ساعت 11 صبر کینیم که برامون اتاق خالی کنن ما رفتیم اتاق فیزیوتراپی پیش خاله سامی و تو کلی بازی کردی بعدم رفتیم مهد پویان و بعد ناهار خوردیم  و خلاصه اینکه ساعت 2 اتاق رو به ما تحویل دادن ظاهراً یه مریض رو به اتاق دیگه عمومی  برده بودن و ما رفتیم تو اتاق خصوصی تو وقتی وارد اتاق شدی مثل سفر شیراز خیلی ذوق کردی و خداروشکر شروع خوبی بود اینم عکسش

خلاصه بعد از رفتن خاله سامی بابا هم حدود ساعت 4:30 که ساعت ملاقات تموم شد ه بود رفت چون شبکار بود و باید می رفت سرکار من و شما موندیم که تو عزیزم خوابیدی ساعت 5خاله ندا اومد پیشمون و برات اسباب بازی آورده بود و تو کلی ذوق کردی و بعد از رفتن خاله دوباره خوابیدی که پرستارها اومدن و رفتیم برای گرفتنخون از تو عزیزم وتو خیلی گریه کردی و رو دستت برای گذاتن سرم و اینها آنژیوکت گذاشتن خلاصه بعد از اومدن به اتاق برات سک سک خریده بودم بهت دادم و دستگاهتو دادم که سی دی ببینی و بادکنک برات باد کردم و اینها و تو یادت رفت با آنژیوکت دستت هم خیلی خوب کنار اومدی و اصلاً مشکلی برات نبود اینم عکسهاش

اینجا هم خواب بودی

شب هم ساعت 10 بود که خاله فاءزه با پاستل و سی دی و کتاب نقاشی اومد پیشت و تو کلی بازی کردی و خلاصه ساعت 11 شب خوابیدی

موضوع :

دوشنبه 17 مهر 1391 |

دوره خاطرات و شیرین زبونیهای آقا پرهام

خوب حالا یه کم از حرفها ت بگم راستش خیلی زیاده من یکی دوتاشو می گم تو می گی من قهریم ( قهرم ) یا شفشام ( با کفشهام ) شفش آبی ( کفش قرمزهات ) دوشت ندایم ( دوست ندارم ) حالا چرا خدا می دونه

به من میگی مامان شیبا به بابا میگی با حمید دیگه همه چیو می گی و خیلی خیلی خوب حرف می زن راس ساعت 6:30 صبح بیدار م یشی میگی مامان پاشو صپه بازی

شب ساعت 9 می گی تادیکه لالا شبه

همش می گی باید بیای تو اتاق با من بازی کنی  از لحظه ای که من میام خونه یه لحظه حاضر نیستی ازم جدا شی وای به روزی که بخوام برم حمام یا حتی دستشویی اینقدر گریه می کنی

شبا دوست داری با من و بابا با هم بازی کنی سی دی عمو پورنگ رو برای بار هزارم می ذاری و میگی بابا بدو سی دی خلاصه عزیزم روزهای قشنگی و خوبی رو داریم با هم می گذرونیم امیدوارم این خوبی رو خدا همیشه و همیشه و همیشه برامون حفظ کنه دوستت دارم

موضوع :

دوشنبه 17 مهر 1391 |

بهبودی کامل آقا پرهام

خوب عزیزم روز شنبه هم با بابا و عزیزم رفتی بیمارستان با خاله سامی رفته بودی پیش دکتر و همه چی خوب بوده و دستت رو هم دکتر باز کرده بود و یه کوچولو پانسمان کرده بود که گفته بود دو روز دیگه خودتون بازش کنید

این عکس روز بعد از ترخیص که از خونه مامانی داریم می ریم خونه عزیزم

اینجا خونه عزیزمه داری بازی م یکنی

اینجا هم با باباو دوستهاش رفته بودی کردان دست تو دیگه خوب شده بخیه هاش مونده که بستیم خدانکرده آلوده نشه

این خانم کوچولو دختر دوست باباس اسمش دینا

اینم دوتا دوست و همکار بابا هستن

این خونه مامانیه دیگه خداروکر همه چی تموم شده

اینم دیشب خونه خودمونه داری منو می ترسونی

دیگه دستتو کاکلاً باز کردیم و خوب شده و بخیه هاشم افتاده و جذب شده ولی عزیزم با اینکه دستت هیچ دردی نداره تو ترسیدی و اکثراً دستت رو مشت کردی و باز نمی کنی ببین عزیزم تو عکس هم مشخصه که دستت رو محکم مشت کردی قربونه شکل ماهت کم کم یادت می ره عزیزم خداروشکر که همه چی به خیر گذشت و خداروهزار مرتبه شکر که تو اذیت نشدی

پرهام عزیم خیلی دوستت دارم

 

موضوع :

دوشنبه 17 مهر 1391 |

روز بعد از عمل

ساعت 2 شب بیدار شدی و اصرار به بازی داشتی و به هیچ عنوان خوابت نمی برد با هم بازی کردیو سی دی دیدم تا ساعت 6که دوتایی خوابمون برد و ساعت 7 بیدار شدیم خداروشکر همه چی خوب بود خیلی خیلی بهتر از اونی که من فکرشو می کردم صبح خاله ندا اومد پیشمون بعد رفت سرکار بعد خاله سامی اومد و پیشمون بود و بعد هم ساعت 9 بابا اومد و یکم پیش تو موند تا من کمی استراحت کنم خیلی خسته بودم و فشار عصبی رو خیلی خیلی زیاد بود خلاصه تا ظهر بتبا پیشمون بود و با هم بازی کردیم و تو عزیزم هم با اینکه دوتا دستات هم بسته بود هیچ مشکلی نبود ساعت 1 رزیدنت دکتر پنجوی اومد و گفت که مرخصی من خیلی خوشحال شدم ولی نیم ساعت بعد اومد گفت که استاد گفته انشب هم بمونه وای نمی دونی من چه جوری اشک می ریختم خیلی نگران بودم میگفتم حتماً مشکلی هست که باید بمونیم خلاصه خاله سامی به دکتر زرگر و دکتر پنجوری زنگ زد و قرار شد با رضایت بابا مرخص بشی عزیزم نیم دونی چقدر شیطونی می کردی دکتر پنجوی گفت که به خاطر اینکه خودم ببینمش گفتم بمونه ببریدش صبح بیارید برای معاینه عزیزم شیطونیهات 10 برابر شده بود وهمه می گفتم تو اتاق عمل جای بیهوشی چیز دیگه بهت زدنم وای نمی دونی چقدر خوشحال بودم که داری مرخص میشی

اینم زمانی که منتظر ترخیص و انجام کارها بودیم

خلاصه ساعت سه همه چی تموم شد و اومدیم خونه مامانی و روزهای تلخ تموم شد خداروشکر تو عزیزم هیچ مشکل و دردی نداشتی واقعاً از دکتر پنجوی ممنون

از بابا ممنون به خاطر همه کمکهاش و اینکه این چند روزه بداخلاقیهای منو به خاطر فشار عصبی و خستهگی تحمل کرد

از خاله سامی به خاطر همه زحمتهاش ممنون

از مامانی و بابایی که روزهای بعد از عمل زحمتهای ما رو کشیدن و مهمونها همه برای دیدن تو خونه اونها اومدن

از خاله ندا و خاله فائزه ممنون که هی تند تند بهت سر می زدن

از عزیزم و بابا رضا ممنون که با زنگهاشون بهمون دلگرمی می دادن  

از همه و همه و همه  ممنون

موضوع :

دوشنبه 17 مهر 1391 |

روز عمل

روز دوشنبه 3/7/91 روز عمل بود و بدترین روز زندگی من گفته بودن از ساعت 2 شب هیچی بهت ندم که بخوری  تو عزیزم ساعت 5:30 صبح بیدار شدی و تا ساعت 7 یه کم بهت شیر دادم ساعت 6:30 خاله ندا هم اومد پیشمون از ساعت 7 شروع کردی که آب و شیر می خوام تا ساعت 8:30 اینقدر گریه کردی که دیگه ساعت 8:30 از بیحالی خوابت برد فقط خدا می دونه که من چی کشیدم و چقدر بهم سخت گذشت همش می گفتم این چه کاری بود که من کردم و خیلی خیلی عذاب کشیدم خاله تا ساعت 9پیشمون بود و بعد از اومدن بابا رفت سرکار بابا اومد پیشمون و مامانی و بابائی و عزیزم هم پائین تو حیاط نشسته بودن ساعت 10 بیدار شدی و باز درخواست آب و شیر داشتی می گفتی مامان قوق قول یه ذره آب شیر خودت می خواستی پاشی با سرم و اینها بری از یخچال آب برداری وای خیلی خیلی حس بدی بود بابا بغلت کرد و با سرم اینها تو سالن بخش می گردوندت و تو بیحال تر از اون بودی که دیگه حتی گریه کنی و سرت رو رو شونه بابا گذاشته بودی و هرچند وقت یه بار م یگفتی مامان قول آب شیر یه ذره خلاصه فقط خدا می دونه به من و بابا چی گذشت تا اینکه با خاله سامی تماس گرفتم و خواهش کردم که از اتاق عمل ساعت عملت رو بپرسه ونهایتاً ساعت 11 زنگ زد که میان ببرنت اتاق عمل

 

خلاصه ساعت 11 اومدن که ببرنت اتاق عمل تو عزیزم حاضر نشد یکه ر تخت بخوابی و بغل بابا رفتیم تا دم اتاق عمل اونجا یه آقایی تورو از بابا تحویل گرفت و تو با گریه رفتی و من دیگه نتونستم طاقت بیارم و از دل تنگی وغصه و ناراحتی بغضم ترکید و با صدای بلند گریه می کردم مامانی و عزیزم و بابایی دلداریم می دادن و با بابا رفتی که یه دوری بزنیم خلاصه ساعت 12:20 خاله زنگ زد که از اتاق عمل آوردنت تو ریکاوری و ساعت 12:45 صدامون کردم که من بدو اومدم پیشتتا منو دیدی بلند شدی گفتی بریم وای پرهام وقتی دیدمت دنیا رو بهم دادن

خلاصه اینکه اومدیم اتاق و حالت خوب بود مامانی و عزیزم و بابایی یکی یکی اومدن دیدنت و بابا هم پیشمون بود تا اینکه قرار شد اونها برن ناهار بخورن و برای ساعت ملاقات برگردن خداروشکر حالت خوب بود و از همون لحظه که اومدی آب بهت دادیم و خدارو هزار مرتبه شکر سختی ها تموم شد

ساعت دو و سی ملاقات بود و مامانی بابایی عزیزم بابا رضا خاله فائزه علی عمو ایمان پندار اومدن خاله سامی هم که پیشمون بود و ساعت 4 همه رفتن و ساعت 5 هم خاله ندا اومد پیشمون و همه با یه عالمه کادو و اسباب بازی اومده بودن تو عزیزم خلی خیلی خوب با ای نکه هر دو دستت بسته بود بازی م یکردی و هیچ مشکلی نداشتی همه دوستهای من و بابا و مامان دوستهای تو عزیزم  هم زنگ زدن و جویای حال تو عزیزم شدن که از همشون ممنونم بعد از رفتن خاله که آخرین ملاقاتی بود تو هم در حین دیدن عمو پورنگ خوابیدی  و من ساعت 8 چون خیلی خسته بودم خوابیدم

اینم دستت که عمل شده

اینجا هم بعد از یه روز سخت خوابیدی

خلاصه اینکه امیدوارم هیچوقت هیچوقت دیگه از این روزها نداشته باشیم

موضوع :

دوشنبه 17 مهر 1391 |

سلام پرهام عزیزه مامان دیگه نمی دونم چه جوری تعریف کنم از حرف زدنت از کارهای بانم و قشنگت از مهربونیت از دوست داشتنت عزیه دل مامان هر رو زکه می گذره بیشتر و بیشتر تو دل همه جا باز می کنی

پسر قشنگ دیگه کامل حرف م یزنی و شروع کردی به جمله گفتم درسته که جمله هات هنوز گاهی اوقات کامل نیست ولی کاملاً منظورت رو بیان می کنی عزیزم پسر خوبی شدی و خداروشک رخوب غذا می خوری دیگه نگرانی به اون صورت ندارم و مثل همه مامانها یه دلتگی و نگرانی کوچولو همیشه تو وجوم هست

 

عزیزم یه موضوعی که فکرمو مشغول کرده عمل انگشت دستته ، تو به دنیا که اومدی انگشت شصت دسته چپت یه کامل یه کم خم داشت که اصطلاحاً می گن انگشت جناقی به ما گفتم تا 18 ماهگی صبر کنید درست می شه ولی متاسفانه نشد و بعد از 2-3 ماه که بالاخره دکتر پنجوی از مسافرت برگشت و ویزیتت کرد بهمون وقت داده که 2 مهر بریم برای بستری شدن تو بیمارستان و 3 مهر هم انگشتت رو عمل کنن نمی دونی چقدر نگرانم نمی دونی چقدر عصه می خورم نمی دونی چقدر یواشکی اشک می ریزم حاضر بودم خودم 10 بار عمل بشم و بیهوش بشم ولی تو حتی یه آمپول هم نزنی

پرهام عزیزم از روز قبل از عمل از بستری شدن از خون گرفتن از خود عمل از بیهوشی از همه چی و همه چی می ترسم

با دل مهربونت با قلب پاکت دستهای کوچولوتو به سمت خدا بگیر و ازش بخواه که عملت به خوبی باشه و تو فرشته کوچولو حتی یه ذره هم اذیت نشی بخواه که به مامان و بابا صبر و قوت قلب بده به خوبی با هم این روزها رو بگذرونیم و به سلامت همه چی تموم بشه وای نمی دونی چقدر دوست دارم هفته دیگه ایمن موقع رو ببینم

برامون دعا کن پرهام عزیز دها کن که من و بابا بتونیم به بهترین نحو ازت مراقبت کنیم و این روزها به خوبی بگذره

موضوع :

چهارشنبه 29 شهريور 1391 |

خاطرات سفر به شیراز 1

خلاصه اینکه خیلی خوب بود و چهار روز و سه شب اونجا بودیم خیلی خیلی بهتر از اونی بود که من فکر م یکردم به هر سه ما خیلی خوش گذشت حالا عکسهای جاهایی رو که رفتیم رو می ذرام تا همیشه تو خاطرمون بمونه

این عکس حافظیه

موضوع :

چهارشنبه 18 مرداد 1391 |

سفر به شیراز 1

سلام پرهام عزیزم

روز چهارشنبه ساعت 8 بعد از خدا حافظی از همه راهی شیراز شدیم سه تایی راه خیلی خیلی خوش

گذشت و شما خیلی پسر خوبی بودی بابا پشت برات جا درست کرده بود و با گذاشتن چمدان صندلی پشت تا صندلی جلو یه سطح کرده بود و کنارش هم صندلی ماشین بود که شما اصلاً توصندلی خودت نشستی و اسباب بازیهات رو هم کنارت داشتی خداروشکر خیلی پسر خوبی بودی و با اینکه رفت 18 ساعت طول کشید اصلاً اذیت نکردی اصلاً

این یه عکس که موقع رفت بعد از قم تو رستوران آفتاب گرفتیم

خلاصه اینکه به سلامتی رفتیم هتل چمراه شیراز هتل فوق العاده بود و تو همین که وارد اتاق شدی شروع کردی رقصیدن و خیلی خوشحال بودی و حال میکردی مخصوصاً اینکه پنجره های بزرگی هم داشت که تو می رفتی لبه اونها و بیرون رو تماشا می کردی و اونجا می پریدی پائین

موسیقی زنده رستورانها رو هم خیلی دوست داشتی و  کلی رقصیدی و دست زدی و از من هم دعوت می کردی که برم باهات برقصم اینم نمای هتل از اتاق که طبقه 12 بودیم

 

موضوع :

چهارشنبه 18 مرداد 1391 |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد